تبليغاتX
لیلی شبای تار
دوباره منم
سلام به برو بچه های گل و گلااااااااااااااااااااااااب

حالتون خووووووووووووووووووووبه؟

چرا می زنید؟ به خدا نتونستو بیام خووووووووووووووووووووووووو

بچه ها باور کنید سرم شلوغه

تازه امتحانامم ۲ هفته ای هس که شروع شده

خیلی دوستون دارم

 

 دلیل  اینکه دیگه زود به زود آپ نمی کنم نداشتن وقته باور کنید تابستون میامو اتفاقا رو براتون می نویسم همه رو آپ تو دیت

دوستون دارم

 تقدیم به ..........

تو را می سپارم به خدا با تمام دلتنگیها و تنهاییها

اگر می گویم خداحافظ دلم سخت می گیرد

اما با تمام بغض زندگی که راه گلویم را گرفته

تو را به پرواز دعوت می کنم

و رها می شوم در تنهایی خاطرات

گرچه خاطره رفتن تلخ تر است .

حالا حالا آهای ستاره ها با شما هستم

ستاره ها تنهایش مگذارید ..

هر شب جشنی از نور برایش رقصان کنید

من هم به جان همه آینه ها

به جان شبنم های باغچه ی نسیم

و به جان هر چه شب مهتابی است قسم می خورم

قسم مس خورم تا خیالی در من زنده است

فقط نقش تو را به تار و پود قالیچه کوچک دلم بزنم

تمام میشوم و می سپارمت به دستان گرم خدا

با نگاهی خسته و بارانی تقدیم به تو که دوست داشتنی ترین بودی .

اما حیف ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:57 توسط leyli |
لیلی همیشه بهار
یه سلام با هیچ رنگ خاصی

یعنی با تموم رنگای دنیا سلام

حالتون خووووووووبه؟

بچه ها دوباره عید شد ..........

خودتون میدونید که ...........

اشکالی نداره اگه نمیدونید

بچه ها من همتونو دوس دارم

هر چند دیگه کسی از من خبری نمیگیره

آقاااااااااااااااا؟؟ من از دستتون ناراحتماااااااااااااااااااا؟

همش همشم تازشم

آقا راستی یه چیزی ..............

عیدتون که چند روزه دیگه اس مبارک

اصلا بزار یه جوره دیگه بگم

وایساااااااااااااااااا ...........

چرا هولم میکنید

اشکالی نداره

اینجانب لیلی همیشه بهار و تابستونو پاییزو زمستون اما فی البداعه بهار فرا رسیدنه سال ۱۳۸۸ را به تمامیه دوستای گلم.برو بچ تریپ خفن و همهی بازدید کنندگان پیشاپیش تبریک میگویم

آخیش راحت شدم چقد رسمی بوداااااااااااااااااااااااااااااااا

سرتونو نه چشاتونو یا شایدم حنجرتو درد نمیارم

میگم بابای تاااااااااااااااااااااااااااا آپ بعدی

راستی

دعا کنید که لحظه ی تحویله سال

هیچ آرزویی نشه هیچ وقتی محال

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 18:16 توسط leyli |
یه لیلی تازه
یه سلام خوب و زمستونی به تمومیه دوستای عزیزم..............

حالتون خوبه؟؟؟؟؟

من؟؟

هی بدک نیستم پارسال که آپ می کردم بیشتر نظر برام میزاشتید

من الان ئچار سردرگمی شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
می دونید؟ شاید من لیلی پارسال نیستم که همینطورم هست

شاید سما اون لیلی دلتنگ غصه دارو بیشتر دوس داشتید

آره می دونم اصلا شما منو دوس ندارید................

اگه من کم میام آپ می کنم به خاطر اینه که درس دارمو مشغولم

راس میگم باور کنید

پارسال دلتنگ بدودمو نوشته هام دلتنگی بودن

اما امسال انقدر شاد شدم که خدا میدونه

با آدمای جدیدی اشنا شدم

اصلا بی خی یاااااااااااااااااااااال

راسی ۲۳ بهمن تولده منه

بهم تبریک بگیدااااااااااااااااااااااااا

در آینده تصمیم دارم نوشته هامو تو وب بزارررررررررررررررررم

دوستون دارم گل دختراااااااااااااااااااا گل پسرااااااااااااااااا

بای بای همتون

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:38 توسط leyli |
یه آپ مهربون
سلام سلام سلام

به همهی دختر گلای عزیز و آقا پسرا

من اومدم با یه عالمه خبر

اول مرسی خانم دهقانی عزیز دلم طلاییم ایشاا... که من قربونش برم

دلم برات یه ذره شده فرانک خانوم جون جونی..........

اگه بدونی بعد از اون ترمی که دیدمت دیگه نرفتم معرفت

یعنی منو رعنا با معرفتی ها دعوامون شد

خاک تو سرشون کنن معرفتم معرفتای قدیم

من دیگه نمیرم معرفت تو رو خدا بگو کدومشون بهتره ( آموزشگاهارو می گم )

خبر دوم من مدرسمو عوض کردم

یعنی دیگه نمیرم زینبیه

خبر سوم اینه که خیلی از آدما رو فراموش کردم  و با خیلی ها آشنا شدم و خیلی ها رو شناختم

خوب بزار شروع کنم به نام خدا اهم اهم .........

اینجاب لیلی شبای صاف به جای شبای تار البته گاهی اوقاتم نیمه ابری اومدم اینجا که بگم یه آدما جدید شده

اینقدر مهربون شدم که  همه چشششون به منه

اوا خاک عالم فکر بد نکنیدا

به هر حال داره امتحانا شروع میشه هاااااااااااااااااااااااااا

آقا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من فکر نکنم زود به زود بیامااااااااااااااااااااااااا.

دوستون دارم گلی هاااااااااااااااااااااااااااااااا

مرسی از نظرای مهربونتون

دلم برات تنگ شده فرانک جوووووووووووووووووووووووووونی

بابای همتون

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 19:28 توسط leyli |
من اومدم دوباره
سلام عزیزتی منخوبید ؟من خیلی وقته نیومدم

رتستی کلی خبر  دارم الان نمیتونم بهتون بگم

خیلی چیز می خوام بگمولی وقتش نیست

ایشا ا... میام و برای همتون نظر میزارم

به موقعش

مرسیاز نظراتون جبران می کنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 17:49 توسط leyli |
لیلی بلا
سلام سلام سلام سلام با یه دنیا مهربونی !!!!!!!!!!!!

میدونم من یعنی اینجانب لیلی به قوام وفا نکردم و اصلا نیومدم آپ کنم

اما به خدا نتونستم

دست گل دختر پسرای باحال درد نکنه که برام کامنت گذاشتن .

دوستون دارما یادتون نره هاااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من این مدت بین اراک و تهرتن گیر کرده بودم یه ماهو خورده ای تهران بودمو حسابی خوش گذشت

راستی نماز روزه های تیریژ خفن تون هم قبول من که خیلی دختر خوبی شدم . هر روز یه جز قران می خونم دلتون بسوزه

دوستتون دارم مرسی از نظزاتون در ضمن من دارم میرم دبیرستان اونم زینبیه !!!!!!!!!!!!!!!!

ازش پرسیدم چقد دوسم داری گفت اندازه شگوفه ها بهاری

چه راس می گفت چون شکوفه های بهاری مهمون دو روزه بودن 

بابای همتون

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:46 توسط leyli |
من اومدم
سلام  سلام سلام سلام خوبید  دوستای گلم؟

ممنونم خانم دهقانی گلم که برام کامنت گذاشتید الهی قربونتون برم مرسی

منم دلم براتون تنگ شده خیلی باور کنید

 

سلام دوستای گل خودم مرسی از اینکه کامنت گذاشتید ببخشید از اینکه دیر به دیر میام

آخه واقعا سرم شلوغ بود

از یه طرف امتحانای کلاس زبان و از یه طرفم  امتحان نمونه و امتحانای مدرسم که تموم شد

بچه ها من فردا یعنی اینجانب لیلی  یازدهم تیر ۱۳۷۸ ساعت یک و پنجاه دقیقه به تهران میایم با پرواز

و بعدش هم میرم اراک می دونی آخه خواهرم می خواد نی نی دار بشه بعدش خوب ما باید بریم اونجا دیگه

به خاطر همین احتمالش زیاده که ما تا  اواسطه شهریور مسافرت باشیم

بعد شاید تو این مدت سه چهار بار بیام شایدم بیشتر

به هر حال دوستای گلم خوشحال می شم نظراتون رو بخونم برام کامنت بزارید

ممنون از کامنتاتون

در ضمن دو باره از خانم دهقانی ( معلم زبان کلاس زبان که ۳ ترم باهاشون کلاس داشتیم و واقعا دوستمون بودن تشکر می کنم )

بابای همتون

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:48 توسط leyli |
یه آپ اردیبهشتی
سلام سلام سلام

با یه دنیا خبر اومدم ولی حیف که نمی شه بگم چون ..........

چونشو بعدا بهتون می گم مرسی از اینکه نظر گذاشتید 

رامین جون ، فرزاد جون ، لی لی جون و سوگل عزیزم

بچه ها من از  ۲۰ اردیبهشت امتحانام شروع میشه و  آپ بعدیم درست ۱۲ خرداده

اون جا همه چیزو براتون توضیح می دم دعا کنین امتحانامو خوب بدم

خواهش می کنم

مرسی از دعا کردناتون

با با ی نفسو ها م

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:25 توسط leyli |
سلام عزیزای دلم خوفین؟

وای دلم براتون یه ذره شده سال نو تون مبارک عیدتون مبارک چه کار می کنید وای چقدر خوش میگذره جاتون خالی من الان اراکم هوا خیلی خوبیه

امید وارم این سال بهتر از سالهای دیگه باشه گلای من ممنونم از اینکه برام ردپا گذاشتید قراره تا آخر تطیلات خیلی اتفاقا بیفته که تو آپ بعدیم براتون توضیح می دم

 ممنونم از همه

همه ی هم کلاسیای گلمو می بوسم

دعا کنید که لحظه تحویل سال

هیچ آرزویی نشه هیچ وقتی محال

بای

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 18:37 توسط leyli |
من اومدم
اول نامه چارلی چاپلین به دخترش                                                                                                                                  جرالدين دخترم، اينجا شب است. يک شب نوئل، درقلعه کوچک من همه اين سپاهيان بي سلاح خفته اندونه برادر و خواهرت وحتي مادرت، بزحمت توانستم بي آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق پيش از مرگ برسانم. من از تو بسي دورم، خيلي دور، اما

 چشمانم کور باد اگر يک لحظه تصوير ترا از چشمخانه من دور کنند. تصوير تو آنجا روي ميز هم هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي، آنجا، در پاريس افسونگر بروي آن صحنه پرشکوه تئاتر شانزه ليزه هنرنمايي ميکني!، اينرا ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را ميشنوم و در آن ظلمات زمستاني، برق ستارگان چشمانت را مي بينم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرنور و پرشکوه، نقش آن "شاهدخت ايراني" است که اسير تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقه تحسين آميز تماشاگران، عطر مستي آورگلهايي که برايت فرستاده اند، ترا فرصت هوشياري داد، در گوشه اي بنشين، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرادار .

من پدر تو هستم جرالدين!، من چارلي چاپلين هستم، وقتي بچه بودي شبهاي دراز بربالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم، قصه "زيباي خفته در جنگل" قصه "اژدهاي بيدار در صحرا". خواب که به چشمانم مي آمد طعنه اش مي زدم و مي گفتم: اش...برو در روياي خفته ام، رويا مي ديدم. جرالدين! رويا، روياي فرداي تو، روياي امروز تو، دختري مي ديدم پريروي، فرشته اي ميديدم بروي آسمان که مي رقصيد و مي شنيدم، تماشاگران را که مي گفتند، دختره را مي بيني؟! اين دختر همان دلقک پيره! اسمش يادته؟ چارلي؟! آره من چارلي هستم! من دلقک پيري بيش نيستم! امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي! اين رقص ها و بيشتر از آن صداي کف زدن هاي تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد. برو! آنجا هم برو! اما گاهي نيز بروي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن. زندگي آن رقاصان دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه مي رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد، من يکي از اينان بودم جرالدين! در آن شبها، در آن شبهاي افسانه اي کودکي که تو با لالايي قصه هاي من بخواب ميرفتي، من باز بيدار مي ماندم، در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم و از خود مي پرسيدم، چارلي؟ آيا اين بچه گربه ترا نخواهد شناخت؟ تو مرا نمي شناسي جرالدين! در آن شبهاي دور، قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. اين داستاني شنيدني است. داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع ميکرد. اين داستان من است، من طعم گرسنگي را چشيدهام. من درد بي خانماني را کشيده ام، وازاينها بيشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي ازغرور در دلش موج مي زند، اما سکه صدقه رهگذرخودخواهي آنرا مي خشکاند احساس کرده ام، با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد.
داستان من بکار تو نمي آيد، از تو حرف بزنيم، بدنبال نام تو نام من هست، چاپلين! با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر ار آنچه آنان خنديدند خود گريستم، جرالدين! در دنيايي که تو زتدگي مي کني، تنها رقص و موسيقي نيست، نيمه شب هنگامي که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون ميايي آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسي را که ترا بمنزل مي رساند بپرس، حال زنش را هم بپرس، و اگرآبستن بود و اگر پولي براي خريدن لباسهاي بچه اش نداشت، پنهاني پولي در جيب شوهرش بگذار! به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام، فقط اين نوع خرج هاي ترا بي چون و چرا قبول کند، اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي .
گاه به گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بيوه و کودکان يتيم را نگاه کن، و دست کم روزي يکبار با خود بگو، "من هم يکي ازآنان هستم". بله تو يکي از آنها هستي دخترم نه بيشتر! هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پاي اورانيز مي شکند. وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولين تاکسي خودت را به حومه پاريس برسان، من آنجا را خوب مي شناسم، از قرنها پيش آنجا گهواره کوليان بوده است، در آنجا رقاصه هايي مثل خودت خواهي ديد زيباتر از تو! چالاک تر از تو! و مغرورتر از تو! آنجا ازنور کورکننده نورافکن هاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست، نور افکن رقاصان کولي تنها نور ماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن، آيا بهتر از تو نمي رقصند؟! اعتراف کن دخترم هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد، هميشه کسي هست که بهتر از تو ميزند، و اين را بدان که در خانواده چارلي هرگزکسي آن قدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران، يا يک گداي کنار رود سن ناسزايي بگويد.

من خواهم مردو تو خواهي زيست. اميد من آنست که هرگز در فقر زندگي نکني، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم، هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير، اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني با خود بگو سومين سکه مال من نيست، اين بايد مال يک مرد گمنام باشد که امشب به يک فرانک نياز دارد. جستجويي لازم نيست، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سکه با تو حرف ميزنم براي آن است که از نيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم، من زماني دراز در سيرک مي زيسته ام و هميشه و هر لحظه بخاطر بندبازاني که از ريسماني بس نازک راه مي روند نگران بوده ام، اما اين حقيقت را با تو بگويم دخترم، مردمان، روي زمين استواربيشتر از بندبازان روي ريسمان نااستوار سقوط ميکنند، شايد شبي درخشش گران بهاترين الماس اين جهان ترا فريب دهد، آن شب اين الماس، ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. شايد روزي چهره زيبايي ترا گول زند و آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بندبازان ناشي هميشه سقوط مي کنند، دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و اين الماس بر گردن همه مي درخشد اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي، با او يک دل باش، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد. او عشق را بهتر از من مي شناسد. او براي تعريف يک دلي شايسته تر از من است .

کار تو بس دشوار است اين را ميدانم، به روي صحنه جز تکه اي حرير نازک چيزي تن تو را نمي پوشاند ، به خاطر هنر مي توان عريان روي صحنه رفت و پوشيده تر و پاکيزه تر بازگشت، اما هيچ چيز و هيچ کس ديگر در اين دنيا نيست که شايسته آن باشد . برهنگي بيماري عصر ماست. من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده آور مي زنم، اما به گمان من تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريان اش را دوست مي داري، بد نيست اگر، انديشه تو دراين باره مال ده سال پيش باشد، مال دوران پوشيدگي، نترس اين دهسال تو را پيرتر نخواهد کرد. به هر حال اميدوارم تو آخرين کسي باشي که تبعه جزيره لختي ها مي شود. مي دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگ جاوداني با يکديگر دارند. با انديشه هاي من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطيع خوشم نمي آيد، با اين همه پيش از آنکه اشک هاي من اين نامه را تر کند مي خواهم يک اميد به خود بدهم. امشب شب نوئل است، شب معجزه است و اميدوارم معجزه اي رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستي مي خواستم بگويم دريافته باشي، چارلي ديگر پير شده است. جرالدين! دير يا زود بايد به جاي آن جامه هاي رقص، روزي هم لباس عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي. حاضر به زحمت تو نيستم، تنها گاه گاهي چهره خود را در آيينه اي نگاه کن آن جا مرا نيز خواهي ديد، خون من در رگهاي توست و اميدوارم حتي آن زمان که خون دررگهاي من مي خشکد، چارلي را، پدرت را فراموش نکني، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم، تا " آدم" باشم، تو نيز تلاش کن که حقيقتا "آدم" باشي. رويت را مي بوسم .


سلام واقعا ببخشید که دیز آپیدم از تمامی کسانی که برام ردپا گذاشتن ممنونم و امید وارم بار آخرشون نباشه  حالا هم متحول شدم و نامه چارلی چاپلین به دخترشو گذاشتم امید وارم خوشتون بیاد


راستی ردپا یادتون نره...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:14 توسط leyli |

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس